دوستان من سلام
جاتون خالی شب میلاد اقا جمکران بودم
خیلی زیبا بود سیل مشتاقانی که اومده بودن
برای اقا تو خونه اش جشن تولد بگیرند
تا اذان صبح همه چیز زیبا بود
ولی کاش اونروز اذون نمیگفتند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تاز فهمیدم بزرگانی که خدمت اقا رسیدند میگند اقامون
چشای قشنگش تو گود رفته حقیقته
راستی جواب اقا رو چی میخوایم بدیم؟
نظر شما چیه؟لطفا درد دلت و واسه اقات بزار
دعا کنم همه شب تا نگار باز اید
صبور باش دل من که یار باز اید
شب فراق به پایان رسد یقین دارم
صبح از پی هرشام تار باز اید
شهدا!قبول دارم قبول دارم که اشتباه کرده ام اما دنیا که به اخر نرسیده
هنوز هم میتوانم باز گردم و گذشته هایم را قلم بکشم کافی است دستم را بگیرید تا گم نشوم
شهدا مرا به مهمانی خدا دعوت کنید تا بزم عارفانه شما را ببینم
کمک کنید تا افتاب باشم مثل شما که افتابید و برای پرتو افشانی از کسی اذن نمیگیرید
کمکم کنید تا همه جارا روشن کنم
اینقدر دلم گرفته که اسمان برایم گریه میکند دلم برای دیدن شما لک زده شما در کدام سیاره زندگی میکنید
دورید یا نزدیک؟ من اما شما را نزدیکتر از نزدیک حس میکنم
بلاخره انتظار بسر رسید و ما هم سر سفره شهدا در شلمچه دعوت شدیم به یاد همه دوستان شلمچه ـطلائیه و.....
راستی شما چه صحبتی با شهدا دارید چند کلمه براشون بزارید ما که شرمنده ایم


زائری بارانیم اقا بدادم میرسی
بی پناهم خسته ام تنها بدادم میرسی
گرجه اهو نیستم اما پر از دلتنگیم
ضامن چشمان اهوها بدادم میرسی
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرا به دادم میزسی
سلام ای برتر از ایوب صبرت
که نبود سایه بان بر روی قبرت
سلام ای در صبوری بی قرینه
غریب دوم شهر مدینه
ایام رحلت پیامبر اعظم(ص) وشهادت غریب مدینه امام حسن مجتبی(ع)
وغریب خراسان حضرت علی ابن موسی الرضا(ع)تسلیت باد
نکنه یه روز بیایی که ستاره مرده باشه
ارزوی دیدنت رو زیر خاکا برده باشه


در اين جمعه دلگير و نفس گير، که پرنده در آسمان دلم پر نمي زند و کسي به خانه ام سر نمي زند و منم تنهاتر از تنهايي و تويي که تنهايي ام را مي نگري و مرا با نگاهت آشفته و پريشان مي کني، من مانده ام و راز سر به مهري که هيچ کس جز تو نمي داند، رازي که سبزتر از سبزه هاي بهاري است و آبي تر از دريا و آسمان بيکران، رازي که به من کمک مي کند تا همواره در انديشه ظهور باشم. من خواهان شنيدن آن رازم و مي دانم که هيچ گاه به اين راز خلقت پي نخواهم برد.
پروردگار بي همتاي من، مونس شب هاي يلدايي ام، غم خوار سرنوشت من، من در حسرت رسيدن به جان جانان در تب نياز مي سوزم و دم بر نمي آوردم و شکوه سر نمي دهم و خود را به اهريمن نمي فروشم. اي کسي که هميشه هواي مرا داري و خواهان رستگاري مني و جوياي خوش بختي ام، من هيچ گاه سر بر بالين فراموشي نمي نهم، چرا که مي دانم از ياد بردن، آرزوي اهريمن است و او مي خواهد که من تو را و حجتت را از ياد ببرم و نامم از فهرست ياران او خط بخورد.
خداي من، من در اين ثانيه ها که به دشواري مي گذرد، خوش دارم خبر «او آمد» را هر چه زودتر بشنوم و خودم را از اين سرگرداني نجات دهم و به آرامشي ازلي دست يابم و جانم را به جان جانان پيوند زنم و همه دريچه هاي قلبم را به روي مهر تابان تو بگشايم، تا همه دهليزهاي جان و روانم روشن شود.
اين جمعه هم آمد و رفت و مانند جمعه هاي پيشين من ماندم و ترس از نشستن در برابر غروب غم ناک جمعه و زمزمه غزل غربت و نگاه به چشمانم در آينه غبار گرفته. اين جمعه هم مانند جمعه هاي پيش دلم را مي لرزاند و تنم را مي چلاند و روحم را مي آزرد و مرا از درون متلاشي مي کند و اگر نبود جمعه اي ديگر، من ذره ذره در پيشگاه آفتاب پشت ابر آب مي شدم

آن چه مسلّم است، اين است که اين مسجد، بيش از يکهزار سال پيش به فرمان حضرت بقيّة اللَّه، أرواحنا فداه، در بيداري، - نه در خواب - تأسيس گرديد و در طول قرون و اعصار، پناهگاه شيعيان و پايگاه منتظران و تجلّيگاه حضرت صاحب الزّمان عليه السلام بوده است.
علاّمهي بزرگوار، ميرزا حسين نوري، (متوفّاي 1320 هجري) در کتاب ارزشمند نجم ثاقب - که به فرمان ميرزاي بزرگ، آن را تأليف کرد و ميرزاي شيرازي، در تقريظ خود، از آن ستايش فراوان کرد و نوشت: «براي تصحيح عقيدهي خود، به اين کتاب مراجعه کنند تا از لمعانِ انوار هدايتاش، به سر منزل يقين و ايمان برسند» - [1] تاريخچهي تأسيس مسجد مقدّس جمکران را به شرح زير آورده است:
شيخ فاضل، حسن بن محمّد بن حسن قمي، معاصر شيخ صدوق، در کتاب تاريخ قم از کتابِ مونس الحزين في معرفة الحقّ و اليقين - از تأليفات شيخ صدوق - بناي مسجد جمکران را به اين عبارت نقل کرده است:
شيخ عفيف صالح حسن بن مُثلهي جمکراني ميگويد:
شب سهشنبه، هفدهم ماه مبارک رمضان 393 هجري، [2] در سرايِ خود خفته بودم که جماعتي به درِ سراي من آمدند. نصفي از شب گذشته بود. مرا بيدار کردند و گفتند: «برخيز و امر امام محمّد مهدي صاحب الزّمان [3] ، صلوات اللَّه عليه، را اجابت کن که ترا ميخواند».
حسن بن مثله ميگويد: «من، برخاستم و آماده شدم». چون به درِ سراي رسيدم، جماعتي از بزرگان را ديدم. سلام کردم. جواب دادند و خوشامد گفتند و مرا به آن جايگاه که اکنون مسجدِ (جمکران) است، آوردند.».
چون نيک نگاه کردم، ديدم تختي نهاده و فرشي نيکو بر آن تخت گسترده و بالشهاي نيکو نهاده و جواني سيساله، بر روي تخت، بر چهار بالش، تکيه کرده، پيرمردي در مقابل او نشسته، کتابي در دست گرفته، بر آن جوان ميخواند.
بيش از شصت مرد که برخي جامهي سفيد و برخي جامهي سبز بر تن داشتند، بر گرد او روي زمين نماز ميخواندند.
آن پيرمرد که حضرت خضر عليه السلام بود، مرا نشاند و حضرت امام عليه السلام مرا به نام خود خواند و فرمود: «برو به حسن بن مسلم [4] بگو: «تو، چند سال است که اين زمين را عمارت ميکني و ما خراب ميکنيم. پنج سال زراعت کردي و امسال ديگرباره شروع کردي، عمارت ميکني. رخصت نيست که تو ديگر در اين زمين زراعت کني، بايد هر چه از اين زمين منفعت بردهاي، برگرداني تا در اين موضع مسجد بنا کنند.»
به حسن بن مسلم بگو: «اين جا، زمين شريفي است و حقتعالي اين زمين را از زمينهاي ديگر برگزيده و شريف کرده است، تو آن را گرفته به زمين خود ملحق کردهاي! خداوند، دو پسر جوان از تو گرفت و هنوز هم متنبّه نشدهاي! اگر از اين کار بر حذر نشوي، نقمت خداوند، از ناحيهاي که گمان نميبري بر تو فرو ميريزد.»
حسن بن مثله عرض کرد: «سيّد و مولاي من! مرا در اين باره، نشاني لازم است؛ زيرا، مردم، سخن مرا بدون نشانه و دليل نميپذيرند.».
امام عليه السلام فرمود: «تو برو رسالت خود را انجام بده. ما، در اين جا، علامتي ميگذاريم که گواه گفتار تو باشد. برو به نزد سيّد ابوالحسن، و بگو تا برخيزد و بيايد و آن مرد را بياورد و منفعت چند ساله را از او بگيرد و به ديگران دهد تا بناي مسجد بنهند، و باقي وجوه را از رهق [5] به ناحيهي اردهال که ملک ما است، بياورد، و مسجد را تمام کند، و نصفِ رهق را بر اين مسجد وقف کرديم که هر ساله وجوه آن را بياورند و صرف عمارت مسجد کنند.
مردم را بگو تا به اين موضع رغبت کنند و عزيز بدارند و چهار رکعت نماز در اين جا بگذارند: دو رکعت تحيّت مسجد، در هر رکعتي، يک بار «سورهي حمد» و هفت بار سورهي «قل هو اللَّه احد» [بخوانند] و تسبيح رکوع و سجود را، هفت بار بگويند.
و دو رکعت نماز صاحب الزّمان بگذارند، بر اين نسق که در [هنگام خواندن سورهي] حمد چون به «إيّاک نعبد و إيّاک نستعين» برسند، آن را صد بار بگويند، و بعد از آن، فاتحه را تا آخر بخوانند. رکعت دوم را نيز به همين طريق انجام دهند. تسبيح رکوع و سجود را نيز هفت بار بگويند. هنگامي که نماز تمام شد، تهليل (يعني، لا إله إلاّ الله) [6] بگويند و تسبيح فاطمهي زهرا عليها السلام را بگويند. آن گاه سر بر سجده نهاده، صد بار صلوات بر پيغمبر و آلاش، صلوات اللَّه عليهم، بفرستند.».
و اين نقل، از لفظ مبارک امام عليه السلام است که فرمود:
فَمَنْ صَلاَّهُما، فَکَأَنَّما صَلّي فِي الْبَيْتِ الْعَتيقِ؛
هر کس، اين دو رکعت [يا اين دو نماز] را بخواند، گويي در خانهي کعبه آن را خوانده است..
حسن بن مثله ميگويد: «در دل خود گفتم که تو اين جا را يک زمين عادي خيال ميکني، اين جا مسجد حضرت صاحب الزّمان عليه السلام است.».
پس آن حضرت به من اشاره کردند که برو!
چون مقداري راه پيمودم، بار ديگر مرا صدا کردند و فرمودند: «در گلّهي جعفر کاشاني - چوپان - بُزي است، بايد آن بز را بخري. اگر مردم پولاش را دادند، با پول آنان خريداري کن، وگرنه پولاش را خودت پرداخت کن. فردا شب آن بز را بياور و در اين موضع ذبح کن. آن گاه روز چهارشنبه [7] هجدهم ماه مبارک رمضان، گوشت آن بز را بر بيماران و کساني که مرض صعبالعلاج دارند، انفاق کن که حق تعالي همه را شفا دهد.
آن بز، ابلق است. موهاي بسيار دارد. هفت نشان سفيد و سياه، هر يکي به اندازهي يک درهم، در دو طرف آن است که سه نشان در يک طرف و چهار نشان در طرف ديگر آن است.».
آن گاه به راه افتادم. يک بار ديگر مرا فرا خواند و فرمود: «هفت روز يا هفتاد روز در اين محلّ اقامت کن». [8] .
حسن بن مثله ميگويد: «من، به خانه رفتم و همهي شب را در انديشه بودم تا صبح طلوع کرد. نماز صبح خواندم و به نزد علي منذر رفتم و آن داستان را با او در ميان نهادم.
همراه علي منذر، به جايگاه ديشب رفتيم. پس او گفت: «به خدا سوگند که نشان و علامتي که امام عليه السلام فرموده بود، اين جا نهاده است و آن، اين که حدود مسجد، با ميخها و زنجيرها مشخصّ شده است.».
آن گاه به نزد سيّد ابوالحسن الرّضا رفتيم. چون به سراي وي رسيديم، غلامان و خادمان ايشان گفتند:
«شما از جمکران هستيد؟». گفتيم: «آري.». پس گفتند: «از اوّل بامداد، سيّد ابوالحسن در انتظار شما است.».
پس وارد شدم و سلام گفتم. جواب نيکو داد و بسيار احترام کرد و مرا در جاي نيکو نشانيد. پيش از آن که من سخن بگويم، او سخن آغاز کرد و گفت: «اي حسن بن مثله! من خوابيده بودم. شخصي در عالم رؤيا به من گفت:
«شخصي به نام حسن بن مثله، بامدادان، از جمکران پيش تو خواهد آمد. آن چه بگويد، اعتماد کن و گفتارش را تصديق کن که سخن او، سخن ما است. هرگز، سخن او را ردّ نکن.». از خواب بيدار شدم و تا اين ساعت در انتظار تو بودم.
حسن بن مثله، داستان را مشروحاً براي او نقل کرد. سيّد ابوالحسن، دستور داد بر اسبها زين نهادند. سوار شدند. به سوي دِه (جمکران) رهسپار گرديدند.
چون به نزديک دِه رسيدند، جعفر شبان را ديدند که گلّهاش را در کنار راه به چرا آورده بود. حسن بن مثله، به ميان گلّه رفت. آن بز که از پشت سرِ گلّه ميآمد، به سويش دويد. حسن بن مثله، آن بز را گرفت و خواست پولش را پرداخت کند که جعفر گفت: «به خدا سوگند! تا به امروز، من اين بز را نديده بودم و هرگز در گلّهي من نبود، جز امروز که در ميان گلّه، آن را ديدم و هر چند خواستم که آن را بگيرم، ميسّر نشد.».
پس آن بز را به جايگاه آوردند و در آن جا سر بريدند.
سيد ابوالحسن الرّضا به آن محلّ معهود آمد و حسن بن مسلم را احضار کرد و منافع زمين را از او گرفت.
آن گاه وجوه رهق را نيز از اهالي آن جا گرفتند و به ساختمان مسجد پرداختند و سقف مسجد را با چوب پوشانيدند.
سيّد ابوالحسن الرّضا، زنجيرها و ميخها را به قم آورد و در خانهي خود نگهداري کرد. هر بيمار صعب العلاجي که خود را به اين زنجيرها ميماليد، در حال، شفا مييافت.
ابوالحسن محمّد بن حيدر گفت: «به طور مستفيض شنيدم، پس از آن که سيّد ابوالحسن الرّضا وفات کرد و در محلّهي موسويان (خيابان آذر فعلي) مدفون شد، يکي از فرزنداناش بيمار گرديد. داخل اطاق شده سرِ صندوق را برداشت زنجيرها و ميخها را نيافت.».
جهان میدان بازی هاست... اما تا کجا بازی؟
بگیر این گوی و این میدان... شما بازی و ما بازی
بزن ... فریاد کن ... اما حقیقی نیست بازی ها
بزن ... فریاد کن ... حالی ندارد بی صدا بازی
بگیر از مار و پله بازی این کودکان عبرت
مکن با پله بالا رفتنت چون مارها بازی
شما بازیگر نقش که اید؟ ای نقش تان بر آب
الا ای تلخکان و دلقکان تا کی ادا بازی؟
سوی محراب هم بردیم دل ها را و بازی بود!
خدا را! توبه کردن های ما هم شد دعا بازی!
شبیه بچه ها سرگرم بازی هاست دنیامان
نمی پرسی چرا دنیا...؟ نمی پرسی چرا بازی....؟
نقاب از چهره ات بردار دیگر پرده افتاده ست
جهان میدان بازی هاست اما تا کجا بازی؟(علیرضا قزوه)


